رضا قليخان هدايت
1561
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نيستند ار دشمن جان جراحت ديدگان * جاى دلها از چه در زلف معنبر داشتند ور علاج ناتوانانش نبودى در نظر * پس چرا از چشم و لب بادام و شكر داشتند فى الحكمة و الموعظة طلع الصبح فاضت الانوار * يكى از خفتگان نشد بيدار پند گيريد چند از اين غفلت * شرم داريد تا كى اين پندار اى بس آزادگان سرو خرام * پاى خجلت به گل درين گلزار اى بسا زيركان پرمايه * دست حسرت به سر در اين بازار مانده از رهروان در اين وادى * ز اشك خونين و آه آتشبار شعلههاى نهفته در دل سنگ * غنچههاى شكفته بر سر خار شد كمال آيت زوال اى دل * عسعس الليل كادت الاسحار تا توانى گسست عهد به بند * تا توانى شكست توبه بيار خاكسارى گزين نه سنگدلى * كايد از خاك گل ز سنگ شرار كوش تا نقد دل به دست آرى * كه بجز دل نمىستاند يار آخر اى كشت دل گياه به روى * آخر اى ابر ديده قطره بيار ماندهاى از قفا صدايى زن * گمرهى گوش بر درايى دار سست منشين مگر توانى جست * رهبرى چيست و مركبى هموار مركبت نيست غير فضل يكى * رهبرت چيست مهر هشت و چهار چند بر پرده نقش مىفكنى * دع الاوثان و اكشف الاستار پرده بردار تا عيان نگرى * ليس فى الدار غيره ديار شهرها بينى اندر آن يكسان * مسجد و دير و سبحه و زنار بزمها بينى اندر آن يكرنگ * عاشق و يار و بيدل و دلدار بىلب و گوش گرم گفت و شنيد * مست بىباده بىخرد هشيار